چه موسیقی غمباری
چه قدر جهان از خودش خالی شده
چه قدر آدم به کرم خودش پیله می کند
نه
پروانه نیستم قشنگ بودن بلدم نیست
مرا از اول نوشته اند پشه
و این یعنی ویززززززززززز
خطاب به غریبه ای آشنا که حامل زخمی چرکین از دیروزهای وحشت زده ایرانیمان بود و برای او که فکر می کند زیبایی اسمم تاثیری نداشته تا آثارمان زیبا شوند و برای او که می اندیشد بی ذوقیم در نوشتن و ناسزایمان می دهد برای آن دوست: ((تو را دوست دارم چون در لحظه صفر زندگیم در آن ثانیه دست و پا زدن در مرداب رخوتناک روزمرگی حتی با ناسزایی من فراموش شده را یاد کرده ای. اما مهربان ما آدمیم و آدم زیباست ما خلقیم و خالق و خالق یعنی سرچشمه ذوق؛ بی ذوق و نازیبا چرا؟بی انصافی نیست که نام و نشانی از خود که نشانی خانه دوست است برای ما به جا نگذاشته ای مگر ما را ....)) و البته برای جناب یا سرکار داستانک
+ نوشته شده در شنبه
1387/12/10ساعت 22  توسط زیبا آزادی
|
آمده بودم که دو دسته رز بگزارمو
دو چشم سیر بگریمو
بخواهم که دعایم کنی
که پنجره پر از باز خیال من بشود
که روی بشقاب انتظارم کسی انار بگزارد و
دستی بیاید و
آن قاب خالی پر شود از خاطره هایی که خوابشان را می بینم
و فنجان قهوه را که بر می گردانم
پر شود از ستاره و
یک صندلی
که آرزوهای مرا تقدیر می زند
آمده بودم که بگویم عا...
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/09/12ساعت 23  توسط زیبا آزادی
|
((وقتی صدای خرد شدنت زیر پای عابران ، زیباترین صدای پاییز است ،دیگر چه فرق می کند برگ سبز کدامین درخت باشی؟))
راستش نمی دانم چرا اما یک جورهایی تنوع طلبم از رخوت و در جا ماندگی همیشه نفرت داشته و دارم،برای همین هم همیشه سعی کرده ام بروز باشم چه در سرایش شعر چه در خلق داستان بنظر می رسد دوستان از دعوت من برای نوشیدن قهوه ای تلخ و شنیدن صحبتهایم زیاد هم استقبال نکرده اند و از جایی که هم خودم تنوع طلبم هم به نظر دوستان اهمیت می دهم تصمیم گرفتم دعوتم را به شکل دیگری ابلاغ کنم بی نام. در ضمن بزودی با یک مقاله بروز می شوم این بار جدی نظر بدهید چون من نه مردابم و نه وقت زیادی دارم
متشکرم
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/08/30ساعت 0  توسط زیبا آزادی
|
واژه را با کهنگی مناسبتی نیست.در این اندهواره زندگی در جغرافیای عقیم این زمان سعی در بروز بودگی و برزو شدگی داریم.آن روز که فکر می کردم واژه اساطیرم دیروز شده است و حالا می خواهم در تلخی سرشار این پاییز مبهم غرق شوم تا جرعه جرعه بنوشدم و بنوشمش این قهوه ای همیشه را .
راستش خاصیت هنر همین است رفتن تا شدن برای همیشه
متشکرم
+ نوشته شده در شنبه
1387/08/04ساعت 14  توسط زیبا آزادی
|
لبها را بجنبانید
می خواهم ادا شوم در سکوتی که بهت زده عیسی است
ادای مرا در نیاورید مرا ادا کنید
بگزارید این گور عاریه اصوات باستانی ادای دینی است
به واژه
تن مرا تنها لب بجنبانید
به خاطر داشته باشد
که از ته حلق آویخته بودم تنها
به سبک دورترین آواز
مرا زمزمه می کردند زیبا آزادی
چوپان های بدوی آن شعر
تازه این تمام قصه نیست
سروده آن شاعر نزار را
رادیو بریل نوشته بود
که دعایش کنید
که در احتضار سیب سهیمم
و این که سازهای بادی
دستخوش تن منند
آن آوازه خوانهای دوره گردی
که در مدرن ترین جشنواره مرا می خوانند
گندم را
خاتون ترانه هایی
که
فراموش کرده اید
لبها را بجنبانبد
می خواهم ادا شوم
ادای مرا
به سکوت آن تار ها بسپارید
به گور واژگانی
که دوباره نبش می شوند
آوازهایی که سبک تن مرا تقلید می شوند
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/06/25ساعت 14  توسط زیبا آزادی
|
از ب ه من گذشت از اسفندگان عاشقانه ما تا به نوروز رسيد و در اين نووارگي گويا كرختي گردن فروردين با شكوه و ارديبهشت زيباي مرا گرفته بودبايد از نو مي آغازيدم داستالن زياد بود گفتم تا مهربان بهارمان نعبوريده اس شعري بسراييم به رسم شادمانه مهربان سرزمينمان و از شما خوبان مي خواهم با نظر انديشمندانه و هنر شناسانه تان مرا در عرصه پيشبرد آثارم ياري دهيد سپاس
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/02/30ساعت 9  توسط زیبا آزادی
|
سايه دارد به لبهاي من مي رسد هيس س
هيس س س س
سايه دارد در من بزرگ مي شو د
احساسش مي كنم
دو دست بزرگ كه در من بعدي غريب مي يابند
و يك صفحه پر از آوازهاي قديمي
دو
را
سولا
مي
فا
يده اينكه اين دوره بشويم
چيست
آن
چشمها را دوباره
شعرم
بشو
شبيه
ها
شورش را
در آورده ام
اين سايه را كه در من بزرگ شده
به حادثه اي رقم مي زنم و مي شمارم
روزها حاصل خستگيي مكررند
از اول تقويم صدا كن
اين خواب خسته را
دارم به كابوس نزديك مي شوم
حاصل اين همه حادثه
كه در سايه اتفاق افتاده چيزي نيست
به جز نسيان دو دست
كه در صفحه آواز
تن تو جا مانده است
در آغوش پر از
روياي من
هيس س س س
سايه دارد به لبهاي من مي رسد
هيس س س س
سا
يه
زيبا آزادي زمستان 86
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/02/30ساعت 9  توسط زیبا آزادی
|
يادبود
حالا كه گل از
اندازه شعر بزرگتر شده
حالا كه تصوير مادر
گلي شده
كه در تكرار ديوارها مي پژمرد
مي خواهم بپرم
هر چند كه تكرار پرنده
روي بام ها
كفتر را
به ياد
شعرما
مي اندازد
دستم را
از كليشه لغات بيرون مي آورم و
به حافظه صفحات مي سپارم
مي خواهم آوازثي بشوم شاد
مي خواهم از گلوي پرنده ي
تو ي قاب
بخوانمت
به نام گلي كه در تكرار ديوار ها پژمرد
به نام پرنده اي كه در دورترين بي بامي كفتر شد
به نام لغاتي
كه در ذهن تاريخيمان كليشه مي شوند
مي خوانمت
با صداي قفس كه در پرنده تعبير مي شود
با لحن ستاره
كه روياهاي آسمانيمان را رصد مي كند
با تصور گلي كه از
اندازه شعر بزرگتر شده
حالا
زيبا آزادي زمستان 86
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/02/30ساعت 9  توسط زیبا آزادی
|
بايد به عقب تر برگرديم اين طوري براي هردومان بهتر است
اي كاش همه چيز به عقب برگردد ، عقب تر ،عقب ترو عقب تر از آنكه من اينطوري روي اين تخت افتاده باشم . عقب تر از اين حتي حتي عقب تر از آنجا كه تو شروع مي شوي . از اول اول،به آنجا كه من نشناسمت. اصلا نباشم كه تورا بشناسم يا ببينمت و تو كنار آن پنجره نباشي و من منتظر آن دختر كه ديروز غروب بهم زنگ زده نمانده باشم، آنوقت تو هم پشت پنجره نيايي و مرا آن زير، كنار درخت چناري كه رويش قلبي را كنده بودند كه تير خورده ،نمي بيني و من هم به طور اتفاقي سرم را بالا نمي آورم و فكر نمي كنم كه تو .............
بله بايد به عقب تر برگردم ،عقب تر از آن قرار كه بي قرارم كرده بود .پيشتر از آن اضطراب كه مدام دلم را مي لرزاند و مرا به اين فكر وا مي داشت كه نكند تو نيايي ؟!
البته نيامدي ،چون ديگر قرار نبود بيايي نه اينجا كافي نيست پيش تر از اين ،بايد برگردم چون معلوم نيست كه اگر اينجا بمانم (سر قرار را مي كويم) چه اتفاقي بيافتد؟!بايد برگردم و آنقدر دور بشوم ،كه ديگر مجبور نباشم كه اينطور رنگ پريده و وا رفته با گردني شكسته ،اوه......نه ....نه....... تو بايد كمك كني اينطوري تنهايي نمي شود ،نمي خواهم با اين عضلات بريده و رگهاي نصفه و نيمه و آن تن بي جان ،روي اين تخت ..........نه......... من نمي خواهم ،پس بياكمك كن برگردم به آنجا كه ،نبايد كنار چنار ،رو به روي خانه شما منتظر مي ماندم .و تو نبايد از پشت پنجره علامت مي دادي آنطور كه من فكر كنم تو همان دختري هستي كه هر روز عصر به من تلفن مي زند . باور كن اينطوري براي همه امان بهتر است.
اصلاً بگذار من آنقدر زير آن چنار ،منتظر شنيدن صداي آن دختر بمانم تا علف زير پاهايم سبز شود. شايد اينطوري به نفع هردومان باشد ،آنوقت من ميروم دنبال پيدا كردن آن دختر و هرگز فكر نمي كنم كه صاحب صدا تو باشي ( آن دختر كه هر عصر زنگ مي زند و با آن لحن عاشقانه مهربان با من قرار مي گذارد و مدام مي گويد دوستم دارد) نه نه دختر خيال نكن كه من ترسيده ام ،خيال نكن اين حرف ها را فقط به خاطر خودم مي زنم نه..... اصلاً نبايد آنقدر اصرار كني. آخر من آمادگي اش را ندارم ، آمادگي ديدن تن ورم كرده ات را ،آمادگي شنيدن بوي كز خوردگي موهايت ، آمادگي ديدن جسدي كه حتي ممكن است مال تو هم نباشد نه دختر تو بايد سر قرار نيايي ، نبايد دستانم را نوازش كني نبايد در گوشم به آرامي و با گرمي بكويي بگويي كه:(( دوستت دارم )) نبايد آنقدر به من نزديك شوي كه صداي تپش قلب عاشقت را بشنوم ما بايد از هم دور بشويم آ»قدر دور كه من هنوز با خانواده ام توي يك شهر ديگر زندگي كنم به آنجا كه هنوز يعني به آنوقت كه هنوز دانشگاه قبول نشده ام تا به شهر شما بيايم ، تا تو مرا ديده باشي و تلفنم را شماره تلفنم را نه من بايد برگردم بايد به شهر شما نيايم تا آنقدر تلفن خانه ام زنگ بخورد اصلاً نبايد جواب هيچ تلفني را بدهم و گرنه هفته اي يكبار سر از خانه تو كه اشتباهي گرفته ام خواهم در آورد .نشنوم و نبينم پدرت را كه هر بار مي گفت (( شما فقط دانشجويي ، هيچي نداري تازه مال اينجا هم .......من دختر به شما..........)) او راست مي گفت تو نبايد آنقدر دلبسته من مي شدي آنقدر كه عشقت مرا وادارد بيايم خانه اتان خواستگاري و بيشتر از آن آنقدر كه تپش هاي قلبت را توي قلب خودم احساس كنم . گفتم كه من و تو بايد به پيش تر ها برگرديم مثلاًبه همان قرار يا حتي قبل از آن بله به اتاق من قبل از زنگ خوردن تلفن ،آنوقت من سه شاخه را از پريز بيرون مي كشم تا با شنيدن صداي آن دختر آنقدر حالم عوض نشود ،بايد كنجكاوي را درونم بكشم آنقدر كه محل قرار را نپرسم و نخواهم كه هر طوري شده صاحب صدا را بله همان لعنتي كه مرا سر كار گذاشت و تو را ......و حتماً بعدش كلي به ريش ما خنديد . همان كه به محض آشنايي من و تو ديگر هييچ وقت زنگ نزد . پس هيمن است اينكه تلفن را قطع كنم اينطوري كسي كه در كمين زندگي من و تو بود ،همان لعنتي كه زندگي من و تورا به اين روز انداخت ،همان دختر كه احتمالاً پيش از اينها من وتورا مي شناخته و شايد تو را بيشتر، ممكن است زماني عشق اش را به خاطر تو وآن چهره معصوم و جذابت از دست داده آنطوري كه من تورا، اصلاً از كجا كه او قرار رفتن ما را با هم به برادرت ، ممكن است او همه چيز را ديده باشد ، تو را كه به خانه من آمدي ما را كه در آغوش هم. نكند او وقايع خانه من را بله خودش است خانه من. مي خواهم به پيش تر بروم اما نه آنقدر كه به دانشگاه نيايم به شهر شما ، اما اين خانه را نمي گيرم اين خانه نحس را كه حتماً او روزي در آن زندگي كرده و شماره تلفنش را. اصلاً مي روم به محله و منطقه ديگري اما اگر او آنجا هم ..... نمي دانم چرا فكرم ديگر كار نمي كند هر چه فكرش را مي كنم مي بينم بهتر است قيد درس خواندن را بزنم حتي اگر قلب پدر و مادرم نه نمي توانم آنها هميشه آرزو داشتند كه من درس بخوانم و براي خودم كسي... اما اينطوري كه بيشتر ناراحت مي شوند آنطور حداقل زنده ام و پيش آنها هستم آخر مادرم با غم نبودن من چطور سر خواهد كرد.
بايد از اين قرار دور بشوم . قراري كه ختم به اين تخت مي شود و پيش تر از آن به اتومبيلي كه آن شب كنار من ايستاد و زني جوان كه گويا رابطه اي با برادرت داشت، بگويد خودش است . نه نمي خواهم درد فرو رفتن چاقو را به پهلوهايم حس كنم آنوقت جواب مادر را چه بدهم آخر من قول داده بودم كه مواظب خودم باشم بايد به پيش تر از آن قول برگردم اينطوري حداقل ناراحت نخواهم بود كه به مادرم قول دروغ داده ام و تو ، تو اينطوري مي دانم ، مي دانم تو ترجيح مي دهي با بدن ورم كرده و موي كز خورده و صورت ناشناس بيرون از شهر توي جنگلهاي اطراف ديده شوي ولي به اول برنگردي به جايي كه قرار بود تو را به آن مرد بدهند ، همان مرد قوي هيكل ،همان سايه وحشتناك با موهاي وز و كله گنده كه آنطور گردنم را فشار داد كه نتوانستم بگويم كمك نه تو نبايد به آن سايه غول آسا اما من چه ؟
تو. البته مي دانم من اگر به عقب برگردم تو باز هم خواهي سوخت و من نمي خواهم تو را آنطور با تن سوخته و موهاي كز خورده ببينم اما تو بايد كمكم كني آخر بايد به فكر مادرم هم باشم البته به فكر تو هم اما تو هم بايد كمي به فكر من !
مي دانم خيلي التماس كرده بودي كه با من حتماً آن دختر جاي مرا ،باورت نمي شود كه آن دختر معشوقه همان مرد يا چه مي دانم كسي كه قرار بود با تو البته شايد. به هر حال من نگران هردومانم نمي خوام تو ناشناس و بي جان با تني ورم كرده مهم نيست كه تو چه قدر مي خواهي يا من ......... ما موظفيم همديگر را نجات دهيم مثلاً من از تو خواهش مي كنم كه به خيلي پيش تر برگردي به وقتي كه كودكي بيشتر نيستي مي دانم از آن قسمت خوشت نمي آيد ، گفته بودي كه آنجا هم باز سرو كله مرد مو وزوزو ، همان سايه بزرگ ، برادر زن پدرت هست ، خداي من پس من چه كار كنم ، نمي خواهم تو را آنجا رها كنم در حالي كه زير دست و پاي آن مرد ، درست است زن پدرت از راه مي رسد اما كار از كار گذشته است خون روي فرش دلمه بسته تو اما هنوز زنده اي با اينهمه هنوز در خطري مي ترسم اگر بيشتر از حد آنجا بماني بميري پس به عقب تر بر مي گردم به آنجا كه نه تو باشي نه من، اينطوري من عزيز دردانه مادر نمي شوم آن هم بعد از 6 شكم دختر زاييدن و تو هم باعث مرگ مادرت نمي شوي باني آمدن آن زن به خانه پدرت آنوقت برادرت آنهم عصبي و شاكي بار نمي آيد با آن صورت كه جاي تيزي روي صورتش پاي چشمش گوشت اضافه آورده و ديگر مدام دم از ناموس و تيزي و دعوا نمي زند دم از سلول و بند و زندان آنهم وقتي كه خبر ندارد دردانه زن پدر چه بلايي سر تو......... نه تو نبايد بيايي اينطوري حتي اگر من هم به دنيا بيايم اتفاقي نه براي من و نه حتي براي برادرت كه بعد از اين اتفاقات كشته مي شود نمي افتد ، چون من اگر دنيا نيايم معلوم نيست چه بلايي سر مادرم مي آيد، حتماً اقوام و عمه ها پدر را وا خواهند داشت كه دختر بيوه فلاني را بگيرد تا اوجاقش كور نشود حتماً مادرم دق خواهد كرد من بايد بمانم من بايد باشم بايد باعث افتخار همه بشوم مي دانم اين خودخواهي است براي همين انتخاب با توست اگر تو بگويي نه من هم مي گويم نه ، آنونقت با گردن شكسته و رگهاي بريده از گردن بيرون زده ، تن سرد و چشمان وق زده مي افتم روي همين تخت كه الان هستم و زل مي زنم به سقف آن اتاق به دريچه تهويه و منتظر آن مردان سبز پوش كه ماسك زده اند مي مانم در حالي كه به تو فكر مي كنم به آن جسد باد كرده سوخته ناشناس كه مرا كنارش توي جنگلهاي اطراف رها كردند
+ نوشته شده در جمعه
1386/10/21ساعت 18  توسط زیبا آزادی
|
به بهانه بيان دلتگي هايي كه واگويه هر شبمان است و براي مولانا كه سلطان عشق و كلمه است و در جواب نيروهاي اهريمني كه مي خواهند ايرانمان نباشد ايران تمام داستانها و شعرهايمان .و براي تمام عزيزاني كه در وادي فكر و احساس در راه اعتلاي كلمه مجاهدت مي كنند هرچند كمي با تاخير
+ نوشته شده در شنبه
1386/09/17ساعت 9  توسط زیبا آزادی
|