تبليغاتX
واگویه های شبانه یک پروانه


واگویه های شبانه یک پروانه

ادبیات,داستان ,شعر




آی دختر خوابهای پریشانم /بپرس از وحشتهای بجا مانده از سالهای چشم تنگی و دل سنگی و

بپرس که گناه گندم و گوسفند و خارا چه بود که نذر ترسهای ما شدند/آی دختر خوابهای

پریشانم / از اسبهای سوخته در یال باد بگوو تا وارونه ام شوی آنقدر که تمام دختران رویاها

بدانند از کوزه نه آب می تراود نه آدم الا سیاه آفریقایی که به شدت تشنه دیدن شماست  آبی...

خاکستری.... سیاه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

نوشته شده در جمعه 1388/09/27ساعت 0 توسط زیبا آزادی| |

سلامی دوباره به زندگی دوباره

 

سلام عزیزان، مهربانان من، آدم های بزرگی که من سایه ای کوچکی از حضور عاشقانتان در هنرم.

 

مدتهاست طوفانی سهمناک روحم را درنوردیده آنگونه که هستی را مشوش می بینم و

تشویش اصل اول هستیم شده. اما هرگز  از چیستی هنری خویش دست برنداشتم. در این ۹

ماه تاخیر و حتی پیش از آن با خود  می اندیشیدم که وبلاگ نویسی دیگر علاج تنهایی شعرها

و داستان هایمان نیست، اما حالا شرمنده دوستان شده ام و ملزمم به ادامه کار.

 

داستان های زیادی دارم اما ترجیح داده ام که شعر بزنم چون این روزها مالیخولیای شعر

سخت به جان آزرده ام چنگ میزند با نوایی عاشقانه خشن.

با سپاس زیبا آزادی

نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/12ساعت 23 توسط زیبا آزادی| |

پشت این پنج شنبه ها پنهان شده ایم

 

  لای پتوی سربازیی که

 

هنوز توی سلول هایمان

 

کرم می شود

 

دعایمان کنید

 

دستانتان را که روی مدام تاولهایمان

 

بگزارید

 

نه

 

 انگار تاول ها هم پناهگاه خوبی برای فرار از آن همه کابوس نیستند

 

این که پنجره سنگ شد

 

و خودبخود

 

شکستیم و چپیدیم پای خرده های خودمان

 

و پای هر رهگذری

 

 روی ما

 

کفاره ای شد

 

و ما تف شدیم به سکه ها

 

و شما که البته هنوز ستاره اید

 

دستان پوستریتان را

 

روی داغ خاطره ما

 

بگذارید

 

شاید برآورده شویم

 

ما ۵دختر

 

که ۵شنبه ها

 

پشت پرچین پر مشتری شبی

 

پیاله می گردانیدیم

 

از انگور تا خرما

 

چه فرق می کند

 

که چشم کسی انار باشد

 

و

 

دست کسی سیب

 

در هر حال ۵شنبه ها آمده اند

 

و ما هنوز لای پتوی سربازی آن شب ها

 

مورمورمان

 

می شود

 

دعایمان کینید.

 

                                  خرداد ۸۸

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/12ساعت 23 توسط زیبا آزادی| |

چه موسیقی غمباری

چه قدر جهان از خودش خالی شده

چه قدر آدم به کرم خودش پیله می کند

نه

پروانه نیستم     قشنگ بودن بلدم نیست 

مرا از اول نوشته اند پشه

و این یعنی ویززززززززززز

 

 

خطاب به غریبه ای آشنا که حامل زخمی چرکین از دیروزهای وحشت زده ایرانیمان بود و برای او که فکر می کند زیبایی اسمم تاثیری نداشته تا آثارمان  زیبا شوند و برای او که می اندیشد بی ذوقیم در نوشتن و ناسزایمان می دهد برای آن دوست: ((تو را دوست دارم چون در لحظه صفر زندگیم در آن ثانیه دست و پا زدن در مرداب رخوتناک روزمرگی حتی با ناسزایی من فراموش شده را یاد کرده ای. اما مهربان ما آدمیم و آدم زیباست ما خلقیم و خالق و خالق یعنی سرچشمه ذوق؛ بی ذوق و نازیبا چرا؟بی انصافی نیست که نام و نشانی از خود که نشانی خانه دوست است برای ما به جا نگذاشته ای مگر ما را ....))  و البته برای جناب یا سرکار داستانک

 

 

نوشته شده در شنبه 1387/12/10ساعت 22 توسط زیبا آزادی| |

آمده بودم که دو دسته رز بگزارمو

دو چشم سیر بگریمو

بخواهم که دعایم کنی

که پنجره پر از باز خیال من بشود

که روی بشقاب انتظارم کسی انار بگزارد و

دستی بیاید و

آن قاب خالی پر شود از خاطره هایی که خوابشان را می بینم

و فنجان قهوه را که بر می گردانم

پر شود از ستاره و

 یک صندلی

که آرزوهای مرا تقدیر می زند 

آمده بودم که بگویم  عا...

نوشته شده در سه شنبه 1387/09/12ساعت 23 توسط زیبا آزادی| |

((وقتی صدای خرد شدنت زیر پای عابران ، زیباترین صدای پاییز است ،دیگر چه فرق می کند برگ سبز کدامین درخت باشی؟))

راستش نمی دانم چرا اما یک جورهایی تنوع طلبم از رخوت و در جا ماندگی همیشه نفرت داشته و دارم،برای همین هم همیشه سعی کرده ام بروز باشم چه در سرایش شعر چه در خلق داستان بنظر می رسد دوستان از دعوت من برای نوشیدن قهوه ای تلخ  و شنیدن صحبتهایم زیاد هم استقبال نکرده اند و از جایی که هم خودم تنوع طلبم هم به نظر دوستان اهمیت می دهم تصمیم گرفتم دعوتم را به شکل دیگری ابلاغ کنم بی نام. در ضمن بزودی با یک مقاله بروز می شوم این بار جدی نظر بدهید چون من نه مردابم و نه وقت زیادی دارم

متشکرم

نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/30ساعت 0 توسط زیبا آزادی| |

واژه را با کهنگی مناسبتی نیست.در این اندهواره زندگی در جغرافیای عقیم این زمان سعی در بروز بودگی و برزو شدگی داریم.آن روز که فکر می کردم واژه اساطیرم دیروز شده است و حالا می خواهم در تلخی سرشار این پاییز مبهم غرق شوم تا جرعه جرعه بنوشدم و بنوشمش این قهوه ای همیشه را .

راستش خاصیت هنر همین است رفتن تا شدن برای همیشه 

                                                                                                   متشکرم

نوشته شده در شنبه 1387/08/04ساعت 14 توسط زیبا آزادی| |

لبها را بجنبانید                                                    

می خواهم ادا شوم         در سکوتی که بهت زده عیسی است

ادای مرا در نیاورید                               مرا ادا کنید

بگزارید این گور عاریه اصوات باستانی          ادای دینی است

                                                         به واژه

تن مرا                                                تنها لب بجنبانید

به خاطر داشته باشد 

که از ته حلق آویخته بودم                                 تنها

 

به سبک دورترین آواز

مرا زمزمه می کردند                                 زیبا آزادی

چوپان های بدوی آن شعر

تازه این تمام قصه نیست

سروده آن شاعر نزار را

رادیو بریل نوشته بود

که دعایش کنید

که در احتضار سیب سهیمم

و این که سازهای بادی

دستخوش تن منند

آن آوازه خوانهای دوره گردی

که در مدرن ترین جشنواره مرا می خوانند

گندم را

خاتون ترانه هایی

که

 فراموش کرده اید

لبها را بجنبانبد

می خواهم ادا شوم

ادای مرا

به سکوت آن تار ها بسپارید

به گور واژگانی

که دوباره نبش می شوند

آوازهایی که سبک تن مرا تقلید می شوند

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت 14 توسط زیبا آزادی| |

از ب ه من  گذشت از اسفندگان عاشقانه ما تا به نوروز رسيد و در اين نووارگي گويا كرختي گردن فروردين با شكوه و ارديبهشت زيباي مرا گرفته بودبايد از نو مي آغازيدم داستالن زياد بود گفتم تا مهربان بهارمان نعبوريده اس شعري بسراييم به رسم شادمانه مهربان سرزمينمان و از شما خوبان مي خواهم با نظر انديشمندانه و هنر شناسانه تان مرا در عرصه  پيشبرد  آثارم ياري دهيد سپاس

نوشته شده در دوشنبه 1387/02/30ساعت 9 توسط زیبا آزادی| |

سايه دارد به لبهاي من مي رسد هيس س

 

هيس س س س

سايه دارد در من بزرگ مي شو د

احساسش مي كنم

دو دست بزرگ كه در من بعدي غريب  مي يابند

و يك صفحه پر از آوازهاي قديمي

دو

    را

           سولا

                   مي

                        فا

يده اينكه اين دوره بشويم

چيست

آن

چشمها را دوباره

 شعرم

 بشو

شبيه

ها

شورش را

در آورده ام

اين سايه را كه در من بزرگ شده

به حادثه اي رقم مي زنم و مي شمارم

روزها حاصل خستگيي مكررند

از اول تقويم صدا كن

اين خواب خسته را

دارم به كابوس نزديك مي شوم

حاصل اين همه حادثه

كه در سايه اتفاق افتاده چيزي نيست

به جز نسيان دو دست

كه در صفحه آواز

 تن تو جا مانده است

در آغوش پر از

روياي من

هيس س س س

سايه دارد به لبهاي من مي رسد

هيس س س س

سا  

يه

 

 

 

زيبا آزادي زمستان 86

نوشته شده در دوشنبه 1387/02/30ساعت 9 توسط زیبا آزادی| |


:قالبساز: :بهاربیست: